پس خدا جونم کجایی؟

آنقدر از زندگی خود غمگین و دلگیرم که روز مرگ خود را عاشقانه جشن میگیرم

روزگاريست که همه عرض بدن می خواهنـد
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهنـد

ديو هستندولی مثل پری می پوشند
گرگهايی که لباس پدری می پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خب طبيعی است که يک روزه به پايان برسند

عشق هايی که سر پيچ خـیـابــان برسند

 

|سه شنبه سی ام مهر 1392| 16:56|عسل|

سلام

من دوباره اومدم

خیلی وقته از اومدن به اینجا میگذره کم کم داشت یادم میرفت که وبی دارم

بلاگفایا نمیخایید بهم خوش امد بگید

من که میگم سلام بر همگیتون و یه دنیا

                                  بوس

برای همتون

|چهارشنبه دهم مهر 1392| 18:10|عسل|

حس عجیبی دارم تنهاییه یا دلتنگی نمی دونم میخام بنویسم که اروم شم

یه روزی همه ی ما فراموش میشیم آه خدایا ما کجای این دنیا جا داریم خدا جوووووووووووونم آرزوی مرگ می کنم آره تو میگی باز کم آوردی آره من کم آوردم در مقابل تنهایی

تنهایی

 

خانم اجازه؟؟؟؟

ما دوست داریم وقتی بزرگ شدیم مهندس بشیم ....بچگی چه دورانی بود. افسوس که گذشت

استخونامون بزرگ شد رشد کردیم قد کشیدیم اما غصه هامون هم قد کشیدن بزرگ شدن حالا ماییم

 یه دنیا غصه

میروم تا دم میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

آنقدر مست که جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

برود هرکه دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من عاشق والکی عادت بکند

 

 

|شنبه بیستم فروردین 1390| 20:0|عسل|

بگذار یکبار دیگر در قلب تو بدنیا بیایم.. بگذار یکبار دیگر عاشق بشوم و پابرهنه در اسمان راه بروم. این هوای دم کرده را کنار بزن! بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور! دستی به صدای خسته ام بکش! بگذار یکبار دیگر به تو سلام کنم..

سلام به ساعت ۶ صبح که سایه تو از خورشید می گذرد و ستاره های خواب آلود را بیدار می کند. سلام به یکایک انگشت های تو که می توانند نقاشی های مغموم مرا از شیشه های مه گرفته پاک کنند... سلام به اتوبوسی که نفسهای گرم تورابا خود به دور دست می برد.....

سلام

سلام ای تو تمام روح و روان من

ای کاش تورا نمی دیدم و در جسم وروحم جا نمی گرفتی

ای کاش حالا که دیدمت هیچ گاه از کنار تو نمی رفتم

کاااااااااااااااااش همیشه در کنارت بودم و از جام سخنان شیرینت که مرا به گریه می اندازد گریه شوق می نوشیدم آن سخنان شیوا کننده ات که من جان می دهد جانان من... چگونه می توانم تورا و قشنگی روحت را توصیف کنم ...

 

|پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389| 20:57|عسل|

به مفهوم غم انگیز جدایی ؟

              به چه چیز ؟ به شکست دل من  ؟

                                     به چه میخندی تو ؟

                                                به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد ؟

                                                           یا به افسون گری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟

دل ساده ی من ؟ که تا به ابد دگر به فکر خود نیست ...

نمی دانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خویش ؟ نمی دانم تو را بخوانم برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم ؟ از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم ؟

دلم تنگ است نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی ؟! پریشان حالم و بی تاب ، میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست . نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون کودکی هستم ...اما تو ..

 

             این روزا یادم رفته که رفتی و اینی که همراهمه عکس توه

               هرچی بهش میگم نه نمیگه، چقده عکس تو بر عکس توه

 

                              

 

|چهارشنبه بیست و دوم دی 1389| 18:6|عسل|

من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

میتوانی به همه عـمر ، دلم را بفریبی

ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی

دل من سوی تــــــو آید ، بزنی یا بپذیری

بوســــه ات جان بفزایـد ، بدهی یـا بستانی

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

 

|شنبه بیستم فروردین 1390| 20:4|عسل|

خب دیگه...

یکسال دیگه هم گذشششششششششششششششششششت..

امیدورام سال خوبی رو گذرونده باشید و نوروز ۹۰ واسه شما خوش شانسی بیاره و بتونید به قله ی آرزوهاتون برسید

موقع تحویل سال مارو هم فراموش نکنید

دوستتون دارم

وامیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید....

تا بعد تعطیلات همتون و بخدا می سپااااااااااااااااااااااااااااااارم

خدانگهدار

 

|شنبه بیستم فروردین 1390| 20:3|عسل|

سلام دوستای خوبم

روز عشق همتون مباارک...

جشن عشق من و توست...
  و من ۵ بار
                صورتت را بوسه می زنم
تا قلب عاشقم
 برروی صورتت
 حک شود .
 نگران نباش مهربانم ...
                     این روزها هیچکس
   نگاه وارونه ندارد .... ...


|چهارشنبه چهارم اسفند 1389| 15:55|عسل|

سلام خدای خوبم...

امشب دوباره میخواهم بنویسم ....

بنویسم که چقدر دوستت دارم...

بنویسم که فقط تورو دارم...

بنویسم که

           ازت ممنونم

                 ازت ممنونم خدا جووووووووونم

خدا جوونم حس غریبی دارم احساس می کنم در کنارمی ... حضورت را با تمام وجودم حس می کنم... تو منو می بینی ... نگام می کنی... کمکم می کنی ... من فقط تورو دارم .....تو همه ی وجود منی ....

من با تو هیچی کم ندارم... خدا جووونم تنهایی زندگی کردن خیلی سخته ... من از تنهایی بیزارم... ادما خیلی بد شدن... ادمای دور و روم تنها گذاشتن ... اما از اینکه تو جای همه ی ادمارو گرفتی خوشحالم... به جونم خودم خوشحاااااااااااااااااااااااااااااااالم......

خدایا تو به من همه چی دادی زیبایی ... اندام خوب ... اخلاق خوب ... دل مهربون از جنس مهربونی های خودت... من تو زندگی هرچی خواستم بهم دادی ... واسه همینه دور و وریام حسودی می کنن حالا یه چیز دیگه هم ازت میخام...

تورو جان ابوالفضل نه نگو ....

میخام بیام کنارت ... می ترسم خیلی ...

اما فکر کنم در کنار تو بودن خیلی باحاله ... تو بهترین خالق دنیایی ...

خیلی دووووووووووووووست دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

                                            بی نهایت....

                                                 اندازه ی ۱۰ تای بچگی....

|شنبه شانزدهم بهمن 1389| 22:25|عسل|

خوشا رهایی

 

          خوشا پرکشیدن

 

                  خوشا اگرنه رها زیستن

 

                                  ولی مردن به رهایی

 

                    

|پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389| 12:4|عسل|

نه زنگی . نه حرفی . نه یادگاری نکنه رفتی خواستگاری


خب ببینم کیه؟موهاش بلنده؟توی خیابون بی صدا میخنده؟


چشاش چه جوره؟روشنه؟کشیدس یقین دارم که شبیه سپیدس

دساش چی؟جنس دساش از بلوره؟ تو صورتش یه چیزی مثل نوره؟


ابروش چی؟حتما ابرواش کمونه؟اخلاق ورفتارش چی؟مهربونه؟


چه رنگیه؟گندمی یا سفیده؟چقد دوسش داری؟تبت شدیده؟



ادامه مطلبـ
|دوشنبه یازدهم بهمن 1389| 11:33|عسل|

نمی دونم از کجا بود نمی دونم به کجا رفت...

 

همش از خودم می پرسم اون کجا و اون چرا رفت؟

 

 


ادامه مطلبـ
|یکشنبه سوم بهمن 1389| 22:49|عسل|

اگه میخوای بری برو از تو دوباره میگذرم   ***   نگام به گریهام نکن من از تو بی وفا ترم

تو اشتباه عمری که دیگه تکرار نمیشی      ***         ایندفعه دیگه برنگرد تو واسه ما یار نمیشی

نه غم میخوام نه خاطره فقط بذار رها بشم  ***  تو این غریبی نمیخوام مجنون قصه ها بشم
از توی قصه هام برو دیگه تو فکر من نباش ***
تموم کن این قائلرو نمک رو زخم من نپاش

همیشه بی گناه تویی همیشه تقصیر منه *** نگاه بی وفای تو همیشه طعنه میزنه
این دفعه هم میبخشمت اما گذشت آخره *** میگذرم از گناه تو ولی خدا نمیگذره
خدا ازت نمیگذره جوونیم و دادی به باد   *** گریهء تلخمو ببین خاطرمون رفته ز یاد
ساده نبود گذشتنت برای این شکسته دل   ***   کاری نکن که بعد از این نمونه یادت توی دل
این دفعه هم میبخشمت اما گذشت آخره ***میگذرم از گناه تو ولی خدا نمیگذره

این دفعه هم میبخشمت اما گذشت آخره


میگذرم از گناه تو ولی خدا نمیگذره 

 

 

 

|جمعه یکم بهمن 1389| 11:53|عسل|

در آشنایی امروز مینویسم تا در بیگانگی فردا به یادم باشی

به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهایی خویش, دل به دل راه ندارد هرگز, مردمان میگویند دل به دل راه قشنگی دارد

که درونش همه عشق است و وفا, و ندارد راهی به در بسته خاموش جفا, حال من میگویم, دل به دل راه ندارد هرگز

به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی...که دلم را به قشنگی نگاهت بستم و چقدر محتاج نگاهت هستم

باز میدانستی که ترک سبز غرورم از چیست و چرا خانه دل بی تو تهی است....دل به دل راه اگر داشت تو میدانستی من...

هوس خالی از احساس تو را می دانم و پای عهدم تا ابد می مانم ....دل به دل راه ندارد هرگز ...به یقین دل به دل راه اگر
داشت تو می دانستی ...که نباید بروی ...که نباید بروی ..به خدا بی تو دلم می میرد...

 هرگز هرگز فراموشت نخواهم کرد...

 

|پنجشنبه سی ام دی 1389| 11:0|عسل|

سلام دوستای خوبم..

امشب میخوام عروسک تنهایی ام رو بهتون معرفی کنم ...

یه کم زشت هست اما....

دوست داشتنیه..

تازه دوست آقا بایرام هم هست...

 

قلم یا کلنگ

قلمی از قلمدان قاضی افتاد
شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ
تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی

 اتاق مرگبار

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.


این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ...!

|سه شنبه بیست و هشتم دی 1389| 16:40|عسل|